عاشق كشان
آه پرنده مغموم تو مرده اي از بس ديگر جان نداري. اي مسافر هفت شهر عشق آخر شهر هفتم خويش نيافته مردي. نمي دانم چه كسي مسير عشق را برايت چنان دشوار نوشت. اي اهلي شده شهر عشق تو آمده بودي براي دادن دلت كه همه چيزت بود پس چرا كسي گوهر تو را نديد! آه از كور مردمان. با چه اميدي بر سر هر هفتاد بام هر شهر نشستي و سما كردي و چه خوش تورا سنگ شاباش دادند!!! سيمرغ قاف عشق تو گناهت اين بود كه آنقدر فرا از نظرهاشان بودي كه تورا ديدن نتوانستند كردن. و اين بام آخر تو را چه افسون بود.... رستم دستان عاشقان خود نيز دانستي كه اين بام خوان هشتم توست. كه نا برادر اميد اين بار نه در ته چاه كه در بام تو را به انتظار نشسته بود. چگونه افسون اميد تو را به اين بام كشاند. اي كاش تير امروز را ديروز بر سينه اميد نشانده بودي اين همه سرگردان نمي شدي اي دلشده ........ به كجا آورد اين اميد ما را.... نشد اين عاشق سرگشته صبور ..... نشد اين مرغك پر بسته رها.........آه پرنده مغموم تو را همان به كه چشم فرو بسته باشي

1 Comments:
This comment has been removed by a blog administrator.
Post a Comment
<< Home