Sunday, October 24, 2004

طلوع خورشيد يك روز پاييزي،آغاز هستي من


خورشيد سرمه به چشمهايش مي كشيد و ترانه خوان و مسرور خود را براي طلوعي ديگر آماده مي كرد . شعف طلوع تمام وجودش را گرفته بود.... به دشت سركي كشيد ... هنوز مي توانست بوي اسپند هزاران ساله جشن مهرگان را در فضاي زمين استشمام كند... كه پسري در سرزمين خورشيد پا به دنيا نهاد كه خاك را سبز مي خواست ... و قلب راشايسته آن مي دانست كه صد پاره به هفت شمشير عشق به خون نشيند و گلو را بايسته آن مي دانست كه زيباترين نامها را بگويد... آري من پا به زمين نهادم . متولد شدم تا آفرينه اي باشم بي بديل.... تولدم مبارك
البته تولدم 25 مهر بودسرم خيلي شلوغ بود يك هفته تاخير داشتم

2 Comments:

At 5:18 PM, Anonymous Anonymous said...

ghablan sare vaght goftam vali bazam mobarak (siprianno)

 
At 5:13 PM, Anonymous Anonymous said...

vay che hayajan angiz. tavalodet mobarak.bebakhshid ke dir tabrik migam.

 

Post a Comment

<< Home