Wednesday, November 08, 2006

با تو در جستجوي رهايي

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها
رادر بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش ،
روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزهایی که به بندمان کشیده است
..... سخن بگوییم
مارگوت بیکل

Monday, February 27, 2006

عاشق كشان

آه پرنده مغموم تو مرده اي از بس ديگر جان نداري. اي مسافر هفت شهر عشق آخر شهر هفتم خويش نيافته مردي. نمي دانم چه كسي مسير عشق را برايت چنان دشوار نوشت. اي اهلي شده شهر عشق تو آمده بودي براي دادن دلت كه همه چيزت بود پس چرا كسي گوهر تو را نديد! آه از كور مردمان. با چه اميدي بر سر هر هفتاد بام هر شهر نشستي و سما كردي و چه خوش تورا سنگ شاباش دادند!!! سيمرغ قاف عشق تو گناهت اين بود كه آنقدر فرا از نظرهاشان بودي كه تورا ديدن نتوانستند كردن. و اين بام آخر تو را چه افسون بود.... رستم دستان عاشقان خود نيز دانستي كه اين بام خوان هشتم توست. كه نا برادر اميد اين بار نه در ته چاه كه در بام تو را به انتظار نشسته بود. چگونه افسون اميد تو را به اين بام كشاند. اي كاش تير امروز را ديروز بر سينه اميد نشانده بودي اين همه سرگردان نمي شدي اي دلشده ........ به كجا آورد اين اميد ما را.... نشد اين عاشق سرگشته صبور ..... نشد اين مرغك پر بسته رها.........آه پرنده مغموم تو را همان به كه چشم فرو بسته باشي

Saturday, March 19, 2005

شيريني يك ترانه

Sure do miss you babe

You know it’s been a while

Way too long, since you been gone

I’m almost out of style

You treat me kind and gentle

You’re always on my mind

A love that’s true, I keep for you

Until the end of time

Someday you’ve got to come back

Stay with me a while

I’ll take some time, to make you mine

And keep you out of style

آري براستي اي عزيز تو را گم كرده ام
و نيز مي داني كه براي مدتي است
كه راه برايم طولاني شده از وقتي كه تو رفته اي
و من اغلب شوريده حالم
تو با من نجيب و مهربان بودي
تو هميشه در ذهن مني
و
من عشقي حقيقي را ، براي تو نگاه خواهم داشت
تا انتهاي زمان
روزي تو باز خواهي گشت
مادام با من مي ماني
اين زمان خواهد برد، تا تورا از آن خويش سازم
و تو را شوريده حال گردانم

Friday, January 07, 2005

شعله بدون فرياد ، مي كشه زبانه

نشستم تو ماشين برادرم. پخش رو روشن كرد . نواي آهنگ ترانه خيلي آشنا بود، يه لحظه گيج بودم، داشتم لابلاي ذهنم دنبال اين مي گشتم كه كجا شنيدمش. تا اينكه يك صداي آشنا شروع به خوندن كرد. صداي مازيار بود. ترانه رو كه خوند ديگه از خود بيخود باهاش خوندم شعفي تمام وجودمو گرفت كه نگو. يك عالمه خاطرات زيبا برام تداعي شد. شايد همه شادماني هاي دوره 7-8 سالگيم كه اين ترانه رو مي شنيدم. حالا شايد 15 سالي مي شد كه گمش كرده بودم و فقط گهگاهي قسمتهاييش رو كه يادم بود رو واسه خودم زمزمه مي كردم. خيلي حال كردم بخصوص اين كه
حالا خيلي بيشتر مي فهمش . نمي دونم. شايد بدليل اين باشه كه خودم هم شعله اي بي فرياد بودن رو تجربه كردم....
مازيار سال 76 بدرود حيات گفت. اين آلبوم با نام ماهيگيردوباره توسط خانوادش تو ايران منتشر شده . ترانه ماهيگيرش هم شاهكاره. اون ترانه اي كه شنيدنش همه خاطرات منو در دوره كودكي زنده كرد اين بود.

مني كه هر نگاهم ، زبون بي زبونه
هر شعر تازه من ، حرفمو مي رسونه
مني كه با سكوتم ، تو رو صدا مي زنم
مني كه صبح و شامم ، از تو پر از نشونه
دوستت دارم نگفته ، براي من عزيزي
من همه شوق موندن ، تويي كه مي گريزي

سكوت من يك رازه ، يك راز عاشقانه
به حرمت يك خلسه ، خلسه عارفانه
شعله بدون فرياد ، مي كشه زبانه

دوستت دارم نگفته ، براي من عزيزي
من همه شوق موندن ، تويي كه مي گريزي
.....

Monday, December 13, 2004

بزرگمهر حكيم و شيخ زهراني




روزي روزگاري بزرگمهر حكيم در هجره درس خويش بنشسته بود كه دوست فليسوفش شيخ زهراني وارد شد و بزرگمهر را كه سخت در تفكر فرو رفته بود سلام كرد. بزرگمهر از شنيدن صداي بس آشناي دوست خرسند چنان جوانكي چابك برخاست و دوست قديم در آغوش به مهر فشرد. از شوق ديدار گونه به آب چشم تر كرد. شيخ زهراني گفت اي بزرگمهر اين ملاطفت تو با من، مرا نسبت بخود به شك مي اندازد. مرا به صداقت تو شك نيست ولي اي بزرگ مرد عرصه حكمت من مخلوقي خاكي ام و پايم بر زمين خاكي استوار است! من نه آن موجود آسمانيم كه تو مي پنداري مرا نيز لغزش و خطا بسيار است.. مرا بدين رفتار مشكوك به خود و حتي درستي شناخت تو از خويشم كرده اي. من از اين تصوير تو از خود در هراسم ،هم از تو، هم از خويش. گاه چنان هراسناك مي شوم كه دافعه اين هراس، جاذبه همنشيني با تو را مغلوب مي كند. اما وقتي صداقت را در رفتارت مي بينم كه چنين برمي خيزي كه انگار تو را ساليان سال زندگي نگذشته است و برف پيري بر گيسوان ننشسته، ابهام و بهت من بيشتر مي شود. اكنون نيز آمده ام تا سپاست گويم براي آنچه در آن نامه برايم نوشتي. اما من آيا شايسته آن كلام بودم كه تو براي توصيف من از سالار عارفان مولانا جلال الدين برايم بنوشتي؟ يا حكيم مرا اين همه به نيكي به تعريف منشين كه من اينهمه نيستم.
بزرگمهر آرام لبخندي زد چنان مهربان كه جز از بزرگ مهربانان برنمي آمد. شيخ را دعوت به نشستن كرد. رو در رو بنشستن. به عادت قديم كه در مباحثات حكمي و عرفاني داشتند ... شيخ هميشه سوالي بر چرايي داشت و حكيم خود موظف به اين جواب مي دانست. اما اين چرايي بزرگ بود كه محك تمام حمكت حكيم بود و معرفتش بر دوست عزيزش... بزرگمهر آرام سر صحبت باز كرد :
اي شيخ انسان جادوي خلقت است. اشرف مخلوقات و همو كه خدا چون او بيافريد ، خود را فتبارك الله گفت. فرق اين مخلوق با موجودات دگر چه بود كه چنين فاصله اي را بر شرافت او نسبت به ساير موجودات قائل دانست. نه از يوزان سريعتر مي دويد نه از شيران بهتر مي دريد و نه بهتر از بازان مي پريد. جن و فرشته را نيز آفريده بود آيا انسانها از آنها فرمان بردار تر بوده اند؟ اي شيخ تو خود صاخب كمالاتي و مي دانم برايت از روز روشن تر است. اما شيخ سوال اين است كه پس تفاوت در چه بود؟ اين چه سودا بود كه خدا با انسان كرد و وي را چنين مرتبت بخشيد. در بحث فلسفي موضوع مي دانم كه خود نيك استادي اما تو را مي خواهم از بابي ديگر بدين مقال وارد كنم .
اي شيخ مي داني كه فرزند آدم را توان آن است كه در مرتبه اي از اسفل السافلين تا عرش اعلي كه رسيدن به ذات حضرت حق و معراج به سوي اوست برسد. اين توانايي با وجود آنكه بشر در بدو تولد براي رسيدن به هر مرتبه اي از اين درجات ظرفيت هايش بسيار حقير است، چگونه ممكن است ؟ اين جا محل بروز همان تفاوت اساسي است . انسان توانايي رشد ظرفيت خويش دارد . اين معجزت با اكسيري به نام رشد است كه صورت مي گيرد. انسان با كيمياي رشد است كه ظرفش هم بزرگتر مي شود هم از مسين به زرين تبديل مي شود. آنچه از مولانا برايت بنوشتم و تو را بدان توصيف داشتم نيز بر همين معني استوار بود. خط سوم انسان و شأن اوست. اين خط به ضرورت داشتن چنين مختصاتي در خلقت خود است كه دركش براي خلق سخت است و نمي توانند اين خط را بخوانند به تمام و كمال. اما اينكه خدا تعالي اين خط نخواند داستاني ديگر است. اين نخواندن از جنس نخواندن خلق نيست و خلق نخواند چون نتواند و نتوانستن در خداي تعالي راه نيست. نخواندن او بدين معني مي تواند باشد كه او حدي و سقفي قطعي بر توانايي اين مخلوق چنان كه بر سايرين قائل شده قائل نشده است.حد خود اوست. حد آنجاست كه فرق آن بود كه يكي خداست و يكي مخلوق و مخلوق به اذن او به چنين مقامي دست يابد كه خالق تعالي را اذن و اجازت كس لازم نسيت. و هر كس به اين سه نوع خط در نسبتي است. مخلوقات همه در هدايت اويند به تكوين و تشريع او . آنان كه در خط اول و دومند همه هدايتشات به تكويت است و خط سوم آنانند كه به تشريع بيشتر هدايت مي شوند تا تكوين. آري هرچه بشري به ماهيت انساني خود نزديك تر باشد بيشتر به خط سوم نزديك است.. من نيز در توصيفت تورا به خط سوم تشبيه كردم نيز به همين دليل بود كه تو را به اصل انسان بودن نسبتي عظيم است كه من در اين ايام معاشرت با تو بيافتم. تو را نه بدليل كمالي كه كنون داري، كه خود مقامي عظيم است كه تجربت من به آموخته كه چنين كمالي نيز در مردم اين روزگار به سختي يافت مي شود ، بل به آنچه در تو ديدم از بهره و دستمايه بسيارت از اكسير رشد و استعداد فراوانت در قد كشيدن در معرفت و بالا بردن ظرفيت خود براي دستيابي به كمال بيشتر، ونيز خواستن و اراده اي براي دست يازيدن به سطحي عالي تر داري ، تورا بدين صفت خواندم. آري همه بر سر اين بازار با پياله اي مسين مي آيند اما مهم آن است كه وقتي از معاملات اين بازار فارغ به سوي خانه ابدي روان شدند هنگام خروج با چه ظرفي خارج مي شوند. ظرفشان چه اندازه اي دارد و مهمتر آن كه ظرفشان چه عياري از زر كمال دارد. كه هر كه كميايي رشد بيشتري در اين سوداگري كسب كند هم اوست كه ظرفي با ارزش تر با خود خواهد برد. كه خداي تعالي روز حساب نيكو زر گري كند.
درك چنين مقامي است كه آتش فشان وجودم را چنان فوران مي دهد كه ديگر ضماد برف پيري نيز آن را كارگر نيفتد و مرا ياري برخاستني چون جوانان مي دهد.
آري شيخ من نه ريا با تو داشتم كه حق تو را ادا بكردم. اي شيخ ما همه به نسبتي از آن كمال حضور داريم و هريك خطايي كرده ايم اما نبايد به جرم خطاي خود صفت يك خود به يكباره فراموش كنيم. وجود ما همه مس دارد اما زر در تو غالب است و دستي پر از كيميا داري.
شيخ زهراني گفت من اگر چنين گويم از آن است كه نخواهم از مس خود غافل باشم. مي ترسم اين گونه كه تواز زر مي گويي، تكبر رشته هايم از بگسلاند.
بزرگمهر گفت اين نيز ديگر خلق نيكوي توست . اما ياد داشتن زرين بودن تورا از اينكه غافل ارزش خود شوي ايمن مي كند. و تورا به حفظ و رشد آن تشويق.
بزرگمهر اين بگفت و برخاست و شيخ زهراني نيز برخاست. در معونت هم و در دل خرسند از داشتن كوهي از زر كنار خويش، شكر كنان سوي خانقاه شدند.

Monday, December 06, 2004

درخت ...

سلام بر درخت که غرور تملک ندارد

و هر چه اوراست

هماره فراچنگ به پیشکش می دهد

و حتاش اگر به سنگ زنند می بخشد

( موسوی گرمارودی )


Sunday, October 24, 2004

طلوع خورشيد يك روز پاييزي،آغاز هستي من


خورشيد سرمه به چشمهايش مي كشيد و ترانه خوان و مسرور خود را براي طلوعي ديگر آماده مي كرد . شعف طلوع تمام وجودش را گرفته بود.... به دشت سركي كشيد ... هنوز مي توانست بوي اسپند هزاران ساله جشن مهرگان را در فضاي زمين استشمام كند... كه پسري در سرزمين خورشيد پا به دنيا نهاد كه خاك را سبز مي خواست ... و قلب راشايسته آن مي دانست كه صد پاره به هفت شمشير عشق به خون نشيند و گلو را بايسته آن مي دانست كه زيباترين نامها را بگويد... آري من پا به زمين نهادم . متولد شدم تا آفرينه اي باشم بي بديل.... تولدم مبارك
البته تولدم 25 مهر بودسرم خيلي شلوغ بود يك هفته تاخير داشتم